تبليغاتX
وبلاگ شخصی و اطلاع رسانی امیررخشان

In the Name of God

It had been long time since I last updated my weblog. My absence, however, was on quite a handful of grounds. Life has not been kind enough to me recently. When one goes through a hard stage of life, when one is destined to be given a hard time by life,....during all of these times, though, I enjoyed the company of a few friends who supportively accompanied me through my difficulties. Now, I want to thank them all for being with me, Love you all...

نوشته شده توسط امیررخشان در ساعت 20:55 | لینک  | 

 

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم و خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

یک طرف سودای بلبل، یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد

نیا باران پشیمان می شوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و مردم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در این جا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

نیا باران

نیا باران

 

نوشته شده توسط امیررخشان در ساعت 20:48 | لینک  | 

هرگز فراموش نخواهم کرد که براي داشتن تو، دلي را به دريا زدم که از آب، واهمه داشت!
نوشته شده توسط امیررخشان در ساعت 0:4 | لینک  | 

قايقي خواهم ساخت

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

قايقي بايد ساخت

نوشته شده توسط امیررخشان در ساعت 12:2 | لینک  | 

زندگی در هزاران راه و کوره راههای خویش

باز بن بست های نا آشکاری را آشکار می کند

زمین راز زمان است

وما در گذر زمان ، بازیچه اوییم

راز تنهایی و بندگی راز مرگ است و زندگی

با خود بگو :

چگونه می اندیشی !  که بر زمین حکم رانی می کنی

سکوت کن

سکوت

سکوت چاره توست .
نوشته شده توسط امیررخشان در ساعت 11:58 | لینک  | 

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

 چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

 

خواب رویای فراموشیهاست !

خواب را دریابم،

که در آن دولت خواموشیهاست .

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

 

و ندایی که به من میگوید :

 گر چه شب تاریک است

 دل قوی دار،

سحر نزدیک است

 

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبی،

 پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند .

 

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پرو بال .

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

 نه؟

از آن پاکتری .

تو بهاری ؟

 نه،

 بهاران از توست .

از تو می گیرد وام،

هر بهار اینهمه زیبایی را .

 

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !

حمید مصدق

نوشته شده توسط امیررخشان در ساعت 11:54 | لینک  | 

من گمان میکردم

دوستی همچو سروی سرسبز

چهار فصلش همه آزادگی است

من چه میدانستم…

هیبت باده زمستانی هست

من چه میدانستم ...

سبزه میپژمرد از بی آبی

سبزه یخ میزند از سردی دی

من چه میدانستم ، دل هر کس دل نیست ...

قلبها صیقلی از آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

سخن از مهر من و جور تو نیست ، سخن از

متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پنداره سرور آور مهر.....

حمید مصدق

نوشته شده توسط امیررخشان در ساعت 11:50 | لینک  | 

 

در بن بست هم راه آسمان هست ... پرواز را بیاموز...

نوشته شده توسط امیررخشان در ساعت 11:32 | لینک  | 

برف...

دارد برف می بارد... چه زیبا و چه غمگین می آید این برف تهران... کاش می شد شادی همیشگی ام را در این سپیدی معصومانه برف می یافتم.

برف می بارد....برف....

نوشته شده توسط امیررخشان در ساعت 8:14 | لینک  | 

 

بود آيا که در ميکده‌ها بگشايند

 

 

 

گره از کار فروبسته ما بگشايند

اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند

دل قوی دار که از بهر خدا بگشايند

به صفای دل رندان صبوحی زدگان

بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند

نامه تعزيت دختر رز بنويسيد

تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند

گيسوی چنگ ببريد به مرگ می ناب

تا حريفان همه خون از مژه‌ها بگشايند

در ميخانه ببستند خدايا مپسند

که در خانه تزوير و ريا بگشايند

حافظ اين خرقه که داری تو ببينی فردا

که چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند

نوشته شده توسط امیررخشان در ساعت 23:2 | لینک  |